این کوه و کوهسار و این پهنهی خاموش آب، سد کرج است. و آنچه در پسزمینه میبینید، زادگاهم؛ روستای واریان. حدود شصت سال پیش، من در گهواره بودم؛ زمانی که گهوارهنشینان پایتخت تشنه بودند و محتاج جرعهای آب. زادگاهم خود را فدا کرد تا تهران سیراب و نورانی بماند.
خشکسالی ـ و البته آنچه «عدم مدیریت صحیح منابع آبی» نامیده میشود ـ امروز چنین تصویری را پیش چشم ما گذاشته است.
وقتی واریان به زیر آب رفت، روستاییان کوچ کردند؛ برخی به کرج و عدهای دیگر ـ که پدر و مادر من نیز در شمارشان بودند و دلکندن از کوهستان برایشان آسان نبود ـ به بالادست رفتند و در سکونتگاه جدیدی که باز هم «واریان» نام گرفت، ماندگار شدند.
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
که اول نظر، با دیدن او، دیدهور شدم.
کودکی و نوجوانیام اینجا گذشت.
اینجا رشد کردیم، شنا کردیم، ماهی گرفتیم، از درختها بالا رفتیم؛ همانگونه که از کوهها.
اینجا قایق راندیم و از این سو به آن سو رفتیم؛ از «سو باغک» تا «دره جوزدار».
اینجا به مدرسه رفتیم و درس خواندیم و دلخوش بودیم به امتحانات پایان سال که چند روزی ما را به کرج میکشاند؛ هرچند همان چند روز هم دوری از روستا برایمان ملالآور بود و شوق بازگشت داشتیم.
اکنون اما، سطح آبی که روزگاری با شنا و قایق میشکافتیم، کمعمق و مات است.
انعکاس آسمان در آن، چون آینهای ترکخورده، یادگاری نیمهجان از گذشته را نشان میدهد.
گاه موجهای کوچک و بیرمق، پژواک خندهها و بازیهای کودکیمان را به یاد میآورند؛ و همین سکوت، تلخ و شیرین در هم میآمیزد.
نسیمی سرد میوزد و با هر دم و بازدم، خاطرهای جان میگیرد:
آن روزها که رودخانهها پرآب بودند و دریاچه لبریز، زندگی ساده و لطیف بود.
نه نگران فردا بودیم و نه درگیر آینده.
آب بود و شنا و ماهیگیری و قایقسواری؛
رود بود و چشمه و باغ و درخت و آلاله.
باد، صدایمان را در کوه میپیچاند.
اکنون دوستان کودکیام کنارم ایستادهاند.
ما ـ و چهلوسه نفر دیگر ـ همگی شصتوهفتسالهایم.
هر یک در سکوت خود، گذشته را مرور میکنیم.
هیجان و ترس آن روزها، امروز به تجربه و تأمل بدل شده است.
به آب کمجان نگاه میکنیم، به زمینهای خشکشده، و میبینیم زمان چگونه همهچیز را دگرگون کرده:
بازیها، قایقها، ماهیها، خاطرهها… و خودِ ما را.
هر موج کوچک و هر انعکاس نور، خاطرهای را زنده میکند:
بارانی که زمین را خیس میکرد،
صدای آبی که از دل خاک و شکاف سنگها میجوشید،
دستهایی که برای گرفتن ماهی در آب فرو میرفت،
و دوستانی که کنار هم، جهان را کشف میکردیم.
امروز اما، همین آبها نشانهای از خشکسالی و گذر زماناند.
آینده مبهم است؛ نمیدانیم چه بر سر رودخانهها، سدها و طبیعتمان خواهد آمد.
با این همه، این اندوه بیش از هر چیز، یادآور پیوند عمیق ما با طبیعت است؛
انس و الفتی که با خاک و آب و باد و باران داشتیم.
قایقها دیگر شناور نیستند، ماهیها کمترند،
و خندهها تنها در ذهن و دل ما زنده ماندهاند.
اما همین خاطرهها، چراغیاند در تاریکی آینده؛
یادآور اینکه زندگی با خاطره و تجربه معنا مییابد،
حتی وقتی آبها فروکش کردهاند،
حتی وقتی کودکی به گذشته پیوسته است.
شاید همین اندوه و یاد، انگیزهای باشد برای توجه بیشتر به محیط زیست؛
برای احترام به طبیعت،
برای مراقبت از آبی که مانده
و پاسداشت پیوند انسان، زمین و زندگی.
شاید روزی دوباره قایقها به حرکت درآیند،
ماهیها بازی کنند
و خندهها باز پژواک یابند.
اما امروز،
ایستادهایم؛
با خاطرههایمان،
با دوستانمان،
با سکوت و سرما،
و با امیدی که در نوستالژی و تجربههای گذشته زنده مانده است.
به پیج اینستاگرامی «شهروندالبرز» بپیوندید
instagram.com/shahrvand.alborz